تبليغاتX
یک دنیا دلم گرفته

شکیبایی با دیگران عشق است ! 

   
شکیبایی با خود امید است !


شکیبایی با خدا ایمان است !


بعضی از بزرگترین هدایای خداوند ، دعاهای بی جواب است !


زندگی هدیه خداست به تو ، طرز زندگی کردن تو ،


هدیه توست به خدا !


********

Patience with others is Love

 
Patience with self is Hope


Patience with God is Faith


Some of God's greatest gifts are unanswered prayers


Life is God's gift to you


The way you live your life is your gift to God

+ نوشته شده در  Tue 14 Apr 2009ساعت 11:0  توسط شهاب  | 

شیعه هرگاه به یاد ظلم های ظالمان و دنیاطلبان زمان و زمانه بر اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) می افتد و مظلومیت و محرومیت ایشان را بیاد می آورد، غرق در غم و اندوه می شود. و حق نیز همین است، چنانکه امام صادق (ع) فرمود: «شیعیان ما از زیادی گل ما هستند محزونند در حزن ما و شادند در شادی ما...» اما این حزن و اندوه، نه حزن از سر ناچاری  و نه اندوه انفعال و تسلیم است، بلکه این از جنس فریاد و سرتاسر اعتراض است، داد حقانیت شیعه، از بیداد صاحبان زر و زور و تزویر در همۀ تاریخ و از ظلم زمان و زمانه است. گوشه گوشۀ این غُصه، قِصّه هایی دارد و قطره قطرۀ این اشک و ماتم ها پیام... .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 18 May 2008ساعت 13:4  توسط شهاب  | 

دلم برای جنگ‌های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت‌های کودکی

و ایستادن‌های مکرر

پشت در دفتر

دلم برای معلم‌هایی که عاشقانه

آزردنم

وعشق‌هایی که بی‌بهانه آزردم‌شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 14 May 2008ساعت 12:29  توسط شهاب  | 

در کتب آسماني مي خوانيم که ترس از غير خدا امري غير منطقي است و اولين کلماتي که به زبان مي آيد اين است: "فقط از خدا بخاطر عذابش در برابر اعمال ناشايست خود بترسيد." اجازه بدهيد در اين فصل اين کلمات را به ياد بياوريم و به بررسي نقش ترس در زندگي بپردازيم.

يادم مي آيد وقتي بچه بودم يک روز وقتي داشتم دوچرخه ام را مي شستم، آب شلنگ حياط قطع شد. من با ترس به شلنگ نگاه کردم و متعجب بودم که چرا آب آن قطع شده است. وقتي شلنگ را به سمت صورتم گرفته بودن تا دقيقتر بررسي کنم که چرا جريان آب قطع شده، ناگهان آب فوران کرد و خيسم کرد. آن موقع بود که صداي خنده دو نفر از دوستانم را شنيدم که از اذيت کردن من سرگرم شده بودند. بعد از گذشت چند دقيقه اعتراف کردند که چطور با بستن شير آب از جريان آن جلوگيري کرده اند. من هم ياد گرفتم که چطور در آينده برادر کوچکترم را به همان شيوه اذيت کنم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 14 May 2008ساعت 11:52  توسط شهاب  | 

آی خدا دلم واست تنگ شده

+ نوشته شده در  Sat 10 May 2008ساعت 12:5  توسط شهاب  |